محمد مهرسام جانمحمد مهرسام جان، تا این لحظه: 13 سال و 3 ماه و 18 روز سن داره

یه دنیای جدید و زیباتر با تو

هفته دوازدهم نی نی

به امید خدا هفته دوازدهم هم داره تموم میشه هفته گذشته اوج معده دردم بود. یکشنبه وقت دکتر خودمو داشتم که دکترم برام سونوی NT نوشته بود و من قبل از رفتن به مطب رفتم و انجام دادم . اونجا برای اولین بار دکتر برام صدای قلبت رو گذاشت . من فدای صدای قلب مهربونت بشم شمام که خیلی جیگر شده بودی نسبت به سونوی قبل کلی بزرگتر شده بودی و انگار که مزاحم خوابت شده بود دکتر چون دستو پا میزدی و پشتتو بهش میکردی من پیش خودم میگفتم که داری میگی که بابا خوابم میاد بزار بخوابم مزاحمم نشو خیلی جالب بود خلاصه که دکتر طول بینی و اندازه ستون فقرات رواندازه گرفت و قلب هم چک کرد وگفت که 11 هفته و3 روزه هستی . بعد...
25 دی 1391

دنیای این روزهای من...

دو هفتست که حسابی اسید معدم زیاد شده ونصف شب از درد معده وگرسنگی از خواب پا می شم.من تا قبل از حاملگی اگه تا ظهر هم چیزی نمیخوردم گرسنه نمی شدم ولی الان اگه یه لحظه معدم خالی باشه حالم بد می شه و حالت تهوع  می گیرم تازگیهام که وقتی بوی غذا بهم میخوره اگه خیلی هم گشنه باشم دیگه نمیتونم چیزی بخورم و سوزش معده میگیرم .خدا خدا میکنم که زودتر این حالتها از بین بره امیدوارم هفته آینده بهتر شم . بابا جونت هر روز قبل از رفتن باهامون خداحافظی می کنه ومی بوستمون . دوست دارم زود بیایی وببینی که بهترین وعزیزترین بابای دنیا رو داری . بابایی که اگه تا آخر دنیا بهش افتخار کنی باز کمه. هادی جونم بابت همه ی مهربونی هات ممنونم وافتخار می کنم به اینکه ...
17 دی 1391

شب یلــــــــــــــدا و ...

نی نی قشنگم اولین شب یلدا و زمستان در کنارت آمد و چه لذت بخش است گرمای حضورت در این هوای سرد ودر این شب طولانی امسال شب یلدامون رو به اتفاق بابا و به رسم بیشتر این سالها خونه بابابزرگ بودیم که مصادفه با تولدشون و سه تایی (دلبند را هم شمردم) کلی حال کردیم در کنار بقیه. سه شنبه شب  هم من بابا تصمیم گرفتیم که به مناسبت حضور شما یه مهمونی بدیم وبابا بزرگها و عزیز ومامانی عمو و زن عمو و دایی ها و عمه ها به همراه بچه ها همه کنار هم باشیم (البته جای دایی کمال و زن دایی بهار خالی )که کلی خوش گذشت بهمون و  شب خوبی بود یه کیک کوچولو هم با شمع ٠ گرفته بودیم که عکسشو برات میزارم &n...
5 دی 1391

شش هفته و سه روز

روز بیستم آذر برای اولین چکاپ ساعت ٨:٣٠ رفتم مطب دکتر گلستانه (البته دایی جلال مهربون لطف کردو مارو رسوند که ازش خیلی ممنونم)  دکتر اولین سونوگرافی رو همون روز برام نوشت و آزمایشهامو دید و گفت که همه جیز خوبه و بعد فشار خون(١١)و وزنم(٤٧) هم گرفت وبه شکمم هم یه نگاهی کرد و گفت که انگار که شما خوب رشد کردی هر چند شکمم اصلاً بزرگ نشده وخودم احساس می کنم کوچکتر هم شده  ولی من کلی ذوق کردم اخه تلاش من تو این روز ها اینه که تا جای ممکن خوب تغذیه کنم وخوشحال باشم تا نی نی جونم هم سر حال باشه بعد هم تاریخ چکاپ بعدرو ٢٠/١٠ زد و گفت که جواب سونورو ببرم که ببینه خلاصه امروز دوست خوبم محبوبه جون که برا...
22 آذر 1391

و امـــــــــــا خبر.....

شبی که قرار بود به همه این خبر خوبو بدیم قرار شد هادی جونم خبرو بدهو منم صداهارو ضبط کنم اول به عزیز وبابابزرگ(بابا و مامان بابایی)که بزرگترن تلفن کردیم و خبرو دادیم که عزیز از خوشحالی جیغ میکشید و بابابزرگم خوشحال بود و سوپرایز و عمه سمیه هم با سوگند کوچولو کلی شلوغش کردنو تبریک گفتن بعد به مامانی و بابا برزگ(مامان بابای مامان) تلفن کردیم اونام حسابی خوشحال شدن و تبریک گفتن مامانی گفت که منتظر شنیدن این خبر بوده و بابام داره اونطرف از خوشحالی کارای بامزه ا ی انجام میده . هنوز با اونا خدا حافظی نکرده دیدیم که عمه هدی و زهرا هم پشت در خونن و خبرا بهشون رسیده بود اونام با خوشحالی بهمون تبریک گفتن وبعد عمو م...
13 آذر 1391

اولین ها

  میخوام برات از اولین روزی که حس کردم هستی بنویسم عزیزم... ما برای نظری مامانی و عزیز چند روزی رفته بودیم پیششون و من اون روز منتظر (پ) بودم ولی خبری نبود.اون شب از درد زیر شکمم و کمرم تا صبح ٢ بار از خواب بیدار شدم و با خودم گفتم که حتمآ فردا دیگه پ میشم اما هیچ خبری نشد شب بعدهم به همین صورت گذشت اما باز خبری نبود بابای مهربونتم وقتی دید که من چقدر دارم درد میکشم فرداش رفت و برام مسکن خرید اما من چون شک کرده بودم کم ممکنه که باردار باشم از قرصها استفاده نکردم و تصمیم گرفتم روزی که برگشتیم خونه خودمون یه بیبی چک بگیرم چند روزی که اونجا بودیم زود گذشت من توی این مدت گاهی درد داش...
11 آذر 1391

حس ناب بودنت

نهم آذر برای اطمینان از حاملگی  صبح با هادی جونم رفتم که آزمایش بتا بدم. دل تو دلم نبود به کسی هم نگفته بودیم تا مطمئن بشیم بعد و چون هنوز تصمیم نگرفته بودم که کجا پرونده تشکیل بدم قرار شد که بریم پیش یه ماما تا بتونم یه مشاوره ام ازش بگیرم .وقتی رفتم پیش دکتر برام یک سری آزمایشهای مربوط به سه ماهه اول و قرصهای ویتامین رو  نوشت و گفت که چون امروز ٥شنبه ست و آزمایشگاهها زود بسته میشن بهتره که آزمایشهارو بزاری واسه ی شنبه به بعد وگفت  برای اطمینان ١٠٠% مام یه تست انجام میده که جوابش قطعیه منم تستو انجام دادم منتظر جواب شدیم  که حسابی سورپرایزمون کردی فکر کنم خیلی منتظر اومدن بودی چون با ...
10 آذر 1391

پست اول

سلام نی​نی من. می​خوام اولین پستی که برات می​نویسم از شیرین​ترین روز زندگی من وبابای مهربونت باشه.  من سحر متولد ٢٨ مهر ١٣٦٦ وبابا هادی متولد ٢٦ تیر ١٣٥٩و دختر و پسر عمو هستیم . ششم ماه آذر سال هزارو سیصدو هشتادو یک روزی بود که بابابه​همراه خانواده خواستگاری مامان اومد و دو ماه بعد یعنی در بیست و یکم بهمن من و بابا عاشقانه​ترین پیوند رو با هم بستیم و دو سال بعد بیست ودوم  شهریور ماه سال هشتاد وسه به خونه​ی رویاهامون قدم گذاشتیم. هشت سال بعد دقیقاً روز ششم آذر یعنی دیشب بیبی​چک ما رو از حضور آسمانیت خبر داد و اون شب شد شیرین​ترین شب زندگی  مامان وبابا...
7 آذر 1391